تبليغاتX
بلندای سکوت








بلندای سکوت



گاهی یک نفر می آید


که فقط یک نفر نیست....


خودت را، خاطراتت را، همه همه ی تو را میگیرد


نه تو او میشوی و نه او تو ،بلکه ما میشوید...


مایی که حریم دارد، حرمت دارد 


و از همه مهمتر مقدس است


و چه خوب میشود که حس آغاز میگیری


پرواز را زنده میکنی


و تو!


فقط تو میدانی که عشق یا هرچه تو بگویی دمی مسیحایی دارد...



پ.ن1:تکرار شو شاید ما سهم هم باشیم(م ص.ه)


پ.ن2:دیروز یکی از بهترین دوستامو دیدم با به گقته ی خودش

 بهترین دوستش که آینده ی متفاوتی رو هم باهاش میبینه

و باز هم به قول خودش که تو اس ام اس آخرش نوشته بود.......>خوشبختیت آرزومه(م.م)

پ.ن3.کابوس تابستونو که تا همینحالا باهم بود تموم شد!

پ.ن4:امتحانا شروع شده من به افتادن توی دوتا درس مالی و تحقیق در عملیات مشکوکم

پ.ن5:یه دوست جدید و خوب پیدا کردم ،از اون دوستا که میشه خیلی چیزا ازش یادگرفت(ر.ح)

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:45 توسط مریم خائف|




خسته ام از این همه تکرار!!!

از پیچ و تاب حادثه

کم شدم، از نقطه آغاز هم کمتر شدم

هیچ بودم و هیچ تر شدم!

هنوز هم نمیدانم

در مسیر بیکسی ها ما به سمت راه میرویم

یا راه به سمت ما....

هیس تمام صداهاخاموش!

فضای حباب رو نباید با عطر آهنگ های پر از خاطره آلوده کرد

هوای ماشین مسموم شده!!!

قدری... ، نفسی.... ،دمی هوای تازه 

شیشه را پایین بکش

......

نه هوا سرد است

سرما میخوریم!!!!
دلمان که مریض شد بس نیود؟!!!

روحم را سردی نگاهی سوزاند

تنم را اما سوز زمستانی اثری نیست...

و سوالی که معماست:

این روزا هوا سردتر است یا نگاه ها؟!!



پ.ن1:مـن فــرامــوش نـکـــرده ام

مــن از نـهــایــتِ درد

بـه بـــی حـســـی رسـیـــده ام

پ.ن2:سردمه! مثل آغاز زمین یخ کردم(حسین پناهی)

پ.ن3: میان بیگانگی یگانگی و هزار خانه است . آنکس که غریبه نیست شاید دوستت هم نباشد!(تقدیم به ص.ه)

پ.ن4: روزهایی در حال شدن است من یقین دارم که روزهایی هم در حال آمدن است.....(م.الف)

پ.ن5: امروز دوباره فهمیدم و یه کار کوچیک شاید مثل اصلاح کردن صورت برای اینکه آراسته باشی وقتی میخوای دوستت رو ببینی چقدر به آدم انرژی مثبتی میده و آدم یادش میره که شاید دمی تنها بوده   مرسی سن.ش

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:0 توسط مریم خائف|



گاهی آنقدر دوست دارم

مرد باشم و گریه نکنم

اما وقتی میبینیم

مردها هم دیگر "مرد"نیستند


بیشتر گریه ام می گیرد....

 

پ.ن۱:دانشگاه شروع شد....
پ.ن۲:پریسا داره برای یه رابطه تازه ی من هشدار میده اما من....
پ.ن۳:با کفشای تو راه نرفتم اما شاید کفشهایت را به پای فرد دیگری کردم....

پ.ن۴:این عکس برای من فقط یه عکس نیست مجموعه ایی ازچند یادگاریست.....

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 10:50 توسط مریم خائف|



 

 

دیشب حیاط خونه رو  باد جا رو کرد و بارون شست

امروز آفتاب به مهمونی ما اومد،این بار نه از پنجره و دزدکی

از دراومد با یه سبد گل یاس و مریم

دنبال تو ام گشت اما اونم مثل من تور پیدا نکرد و برگشت

ساعت اتاقم رو که خیلی وقته به دیدارت تنظیم شده برداشتو برد

به منم گقت:اتاقت رو طوری بچین که برای نیومدنش آماده باشه نه اومدنش

بجاش قاب عکس گذاشتم، قاب خالی


که نه تو باشی و نه هیچ کس دیگه


وقتی قرار نیست سرم رو شونه های تو باشه

چه فرقی میکنه که با دیوار دردو دل کنم یا با قاب  خالی ؟!!

به خیالت نبودن درمان بود و به خیالم بیخیالت شدن چاره

پس  منم اینجایی که تو نیستی دیگه نفس نمیکشم


لطفا کمی هوای تازه....!!

 

پ.ن1:بعد از تو 

جـــواب همــــه دوستــــت دارم هـــــا...

ممنون شـــد...

پ.ن2: امروز فهمیدم هنوز هم جایی در میانه ی قلبم زخمیست که درد میکند....

پ.ن3:گاهی فکر میکنم شاعران چه احمقند

شعرهایشان همه را متاثر میکند،جز او که باید

پ.ن4:انسان خلق شد تا به سرنوشت خود خیانت کند   (پائولوکوالو-کوه پنجم)

پ.ن6:وبلاگم رفت تو 4 سال
شاید این تنها چیزی باشه که همیشه کنارم بوده 

 دوسش دارم چون تمام احساس داشته و نداشتمه

پ.ن7:وچند روز دیگه به شروع سال آخر دانشگام نمونده...!!!

پ.ن8:خسته ايم از اين همه وانمود كردن ....

از اين همه خنــــــده الكــــــــــي ....

از اين همه نقشـــ   ــــ  ــــــــــ .......

"  کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 16:57 توسط مریم خائف|



 

 

بعد از خستگی راه وقتی میرسیم که خورشید داره غروب میکنه


تو میری که یه چرت بخوابی اما من میرم که وداع خورشیدو ببینم

سرخ و عظیم...

مثل حس تنهایی من پشت پنجره، شایدم مثل رنگ اولین کادویی که تو بهم دادی

چه فرقی میکنه وقتی داره غروب میکنه ؟!!

تو که مثل همیشه خوابی

 منم تنها تنها باید بشینمو تماشا کنم

داره خورشید میره تنها مثل من

شاید فردا که بیاد من نباشم،تو نباشی، هیچی نباشه

شایدم ......

برمیگردم تو اتاق کتاب کویر شریعتی رو میگیرم دستم

چشماتو نیمه باز میکنیو میگی باز شروع کرد ؟!!
بابا چندبار میخونی یه کتابو؟!!

میگم: هزار بار، مگه من مثل توام که یه کتابو تند نتد ورق بزنمو برم سر کتاب بعدی

من کتابایی که میخونمو دوس دارم باهاشون زندگی میکنم!!!

بلند میشی دست و صورتتو آب میزنی


میگی: شبای کویر خیلی سردو خشکه

اما من لج میکنمو میگم: شبای خونه سردتره مخصوصا وقتی تو نیستی

میای دستامو میگیریو میگی به خدا هستم، چرا هیچوقت باورت نمیشه؟!!!

"چون که باورمو دزدیدی همونطور که دلمو "اما اینو بلند نمیگم ،تو جوابت به یه خنده بسنده میکنم

میشینیم کنار هم و شروع میکنیم به ستاره چیدن

تو باز زرنگی میکنی و ستاره پرنورا رو بر میداری

منم که ساده مثل همیشه  به ته مونده ی ستاره ها  قانع میشم

تازه برای اینکه دلتم بسوزنم میگم

پس ماه ماله من!

بلند میخندی و میگی باشه ماه برای تو ،ببینم دست از سر کچله من بر میداری یا نه؟!

اما تو نمیفهمی که چه اشتباه بزرگی کردی

تو مسابقه ی ستاره چینی شب کویری ما،من با داشتن ماه برندم

چون همه ی ستاره ها دوره ماهن اگه ماهو داشته باشم اونارم دارم

واسه سادگیت خندم  میگیره...

میگی: یه لیوان آب به من میدی ؟!!

سریع میرم که کوزه رو بیارم ،همیشه دوست دارم تو کویر از کوزه آب بخوریم

اما نه از کوزه شکسته....

دیواره کوزه ترک خورده تا میام بهت خبر بدم میبینم که داری با تلفنت حرف میزنی

بازم شروع شد ،حرفای شبونه تو با مرغ همسایه که همیشه غاز بود برات

اینقدر محو حرف زدن با اون میشی که منو که خیلی وقته دارم نگات میکنم نمیبینی 

 یه شهاب از آسمون رد میشه سریع نگات میکنم اما تو هنوزم مشغولی


دیدی باز یادت رفت دعا کنیم


مگه قول نداده بودی که اینبار دوتایی حواسمونو جمع کنیم وقتی شهاب رد شد برای رویاهامون آرزو کنیم؟!!


دیدی باز من حواسم بودو تو نه...

از اینهمه بی توجهیت خسته میشم!!


نفسم بند میاد

مثل سایه میام پشت سرت

تو بازم نمیفهمی اینقدر که درگیر ساختن واژه برای راضی کردن دل همسایه ایی

همسایه ایی که هیچوقت هم خونه تو نبوده و نیست اما تو هنوزم امیدواری

از این همه پافشاری تو برای داشتن چیزی  که برای تو نیست حرصم میگیره

کاش حداقل از من بهتر بود..........!!

اما چه فایده تو دیگه برای من نیستی

اما برای اونم نباید باشی...

چراشو نمیدونم اما نه نمیزارم

تو نمیدونی منکه میدونم تو برای اون نیستی حالا هی زور بزن

برای اینکه از این همه تلاش راحتت کنم هم تو رو هم خودمو

کوزه را با تمام نیرویی که تو بهم دادی با وجود نبودنات بلند میکنم

چشمامو میبندمو لبخند شیرینتو تصور میکنم

اگه بفهمی چقدر دوست دارمو از همین دوست داشتنه که دارم از شر همسایه راحتت میکنم

حتما خیلی خوشخال میشی اینقدر که

بازم منو میاری کویر تا با ستاره ها بازی کنیم

همین بهم قوت میده

با همون چشمای بسته محکم میزنم تو سرت

همون سری که همیشه روی شونه های من بود

برمیگردی مثل جن زده ها نگام میکنی!!!


از بینیت خون میریزه

هنوز نصف کوزه تو دستمه

باورت نمیشه

منم باورم نمیشه تو بالاخره بعد این همه حرف زدن چند ثانیه ساکت شدی و منو نگاه کردی

اما نگات خیلی عجیبه!! من این نگاهتو دوس ندارم

نکنه فهمیدی که من کوزه رو تو سرت خورد کردم؟!!!


چی دارم میگم مگه احمقی که نفهمی!!!


هنوز نصفه کوزه تو دستای منه

سریع میندازمش زمین....

از صدای شکستن کوزه برمیگردی و منو نیگاه میکنی

هیچوقت از این نگاه های مشکوکت که سیر نمیشم...

میخندی و سریع تلفنو قطع میکنی و میگی:

ای دست و پا چلفتی!!

اصلا من آب نمیخوام بیا ستاره هامونو ببینیم

میری پشت تلسکوپ با ذوق برام ستاره هارو تفسیر میکنی

برمیگردی میگی: چیه بازم که خشکت زده ؟!! منکه میگم هوای کویر سرد و خشکه تو بگو نه

بازم سرگرم ستاره ها میشی...

اما من سرم سرد میشه!!

بازم کشتمت اما تو بازم نفهمیدی

بس که درگیر هوای خودتی!!!

اما منکه کوزه شکسته و این همه حرف نگفته یادم نمیره....!!

 

پ.ن ۱: لوکیشن داستان طرح پیشنهادی دوست خوبم س.ف

پ.ن۲: دروغ گفت...!(پ.م)

پ.ن۳: دیگه اگه دلتنگم بشم ملالی نیست دلتنگیم برام یه جور عادت شده

 پ.ن۴: شبنم که تمام شب را در انتظار خاموش مانده است با نخستین بوسه آفتاب بودن خویش را رها میکند و این عشق باری اوست (کویر دکتر غلی شریعتی)

پ.ن۵: سلام شبهای دل کندن هنوز هم دوسش دارم.......

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 4:40 توسط مریم خائف|



 

 

باز هم برای کشتنت نقشه کشیدم!!!!!


این بار لب دریا روی همون نیمکت همیشگی

قایق کاغذی خاطراتمونو روی آب شناور میکنی

با یه لبخند از روی رضایت میای کنارم میشینی

باهم دور شدن قایقو نگاه می کنیم

سیگارم رو روشن میکنمو تا ته بودن پک می زنم

نگام میکنی و میگی :عزیزم به فکر من نیستی به فکر خودت باش!!

اما نمی فهمی دیگه فکری نمونده نه برای موندن نه برای رفتن

چشمت به بادبادک دختر مو بلوند لب ساحل میوفته

با دستت بادبادکو به من نشون میدی و خودت محو دختر میشی

منم سر خودمئو گرم بادبادک میکنم اینقدر که سرم داغ میشه تحملم تموم میشه و میزنم تو آب

یهمو به خودت میای و میگی نرو دیوونه اینجا از محدوده طرح خارجه!شناکردن ممنوعه!!


میخندم نه به حرفات به فکر خودم که خیلی وقته از محدوده خارج شده و پا گذاشته رو خط قرمزا..!!

دلت طاقت نمیاره پشت سرم میای...

یه ماهی از بغلمون رد میشه از همون ماهی کوچیکا

یاد تنگ سفره هفت سینمون میوفتم که توش دو تا ماهی بود یکی دم سفید یکی دم سیاه

دم سفید من بودم و دم سیاه تو...

ساعتها بازیشونو تماشا میکردیم

روزی که دم سفید مرد غصه دار شدم خیلی زیاد

تو به سادگیم خندیدی!!

از اون روز فهمیدم که دم سیاهه هم میمیره اما.....

به بازووم میزنی میگی برگرد به اندازه کافی خیس شدیم

با صدای گرفته و خفه میگم :من خیلی وقته خیسم اما تو هنوزم" شک" داری!!

یه نگاه مشکوک بهم میندازی و بیخیال میشی

دستامو میگیری و میگی ببین سرده بیا بریم

یه حس عجیب دارم حس مردن


"آخه حیف نیست ماهی دم سفیده بمیره و ماهی سیاهه تو تنگ بمونه؟!!!"

دستم رو میزارم روی سرت ،خوشت میاد


اما نمیدونی که میخوام سر به هوات کنم تا هوای بودنمو کام نگیری

یه نگاه به چشمای مهربونت میکنم، یه نگاه عمیق

اما تو نمیفهمی ،نمی بینی


منم عادت کردم به ندیدن ،بودن اما نبودن


همین نگاه آخرت گواه نیتم میشه

با یه نیرویی که نمیدونم از کجا اومده سرتو داخل آب میکنم

خاطراتمون مثل فیلم میاد جلوی صورتم

از آشناییمون تا اون لحظه که فهمیدم اسمت رویای من بوده و هست

تو دست و پا میزنی...

اکسیژن تموم میشه،ماهی سیاهه داره میاد روی آب

من اکسیژنو ازت گرفتم که دیگه نفس نکشی" آخه وقتی بدون من نفس میکشیدی نفسم میگرفت

هواتو کم می آوردم..."

دیگه دست و پا نمی زنی ، موهات روی آب شناور میشه

میترسم دستم رو از روی سرت بردارم،

اگه بیای بالا و بفهمی که من کشتمت خیلی ناراحت میشی نه؟!!

چی دارم میگم تو که دیگه مردی!

ماهی سیاهه هم مرد چند روز بعد ماهی سفیده یادته وقتی اومدم خبرشو بهت بدم

 دستم خورد به تنگو شکست....

صدای شکستن تنگ توی سرم میپیچه.....!!

محکم به شونم میزنی و میگی: حواست کجاست؟!!دستت نسوزه ،

ته سیگارو از دستم پرت میکنی پایین

من گنگ میشم، میگم: تو که مردی؟!من کجام!!؟

بی تفاوت قایق کاغذیمونو نشون میدی و میگی :

دیدی بازم غرق شدو "منو تو کاری نکردیم"

بعد بلند بلند میخندیو من مات مات نگات میکنم

میگی:عیبی نداره قایق بعدی رو از جنس فولاد میسازیم که دیگه غرق نشه...!!

من دوباره نگاه میکنم به چشمای مهربونت ،به این فکر میکنم که

"فکر کشتن تو هم دستم رو سوزوند هم دلم رو..."

 

پ.ن۱:

قایق کاغذی رو آب داره می ره

من نگاش می کنمو گریم میگیره

قایق کاغذی میره و می دونم

که برای گریه کردن دیگه دیره..!!!

پ.ن۲: این داستان کوتاه رو تو آشپزخونه خونه ی مجردی بهناز اینا تو لاهیجان  ساعت ۳ صبح نوشتم 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 2:31 توسط مریم خائف|



 

 

امروز نقشه ی کشتنت رو کشیدم

وقتی حواست نیست و  باز شوخی میکنی

تو یکی از همین کافه های شهر

تو باز سفارش قهوه ایی رو میدی که همیشه دوست داشتی و داری

مثل همیشه حواست هست و نیست می شه

میز بغل دختری به خودش تابلو آویزون کرده


"لطفا به من توجه کنید!!"

تمام توجه تو رو لحظه ایی میگیره

منم از فرصت استفاده میکنم

سم را تا جایی که فنجون جا داره خالی میکنم

اینقدر که فنجونت پر میشه از تمام دلتنگی هام

از تمام ناراحتی هام.....

از تمام حرفهای نگفته ام...

از تمام غرورم و شاید هم غرورت....

برمیگردی و باز هم میخندی ،من هم

اما من خندم بوی گریه میده و تو خنده ات بوی مرگ

به چشمات خیره میشم میخوام تصویر چشمات رو برای همیشه داشته باشم

آخه میدونم دیگه اینچنین چشمایی رو هیچ جا پیدا نیمیکنم

بازهم با محبت نگام میکنی و فنجونو برمیداری

من حرفمو قطع میکنم و می گم :  ببخشید.....

تو بی توجه قهوه رو سر میکشی

نگات میکنم میخندی و با صدای مهربونت می گی:

همیشه  قهوه ات رو اینقدر دیر میخوری که سرد بشه و از دهن بیوفته

نمیفهمی که همیشه اینقدر محو حرف زدن با تو میشم که قهوه فراموشم میشه

باز هم مثل همیشه  با وجود اینکه قهوه را داغ و تلخ دوست دارم سریع میگم:

آخه من دوست دارم سرد بشه بعد بخورم

فنجونمو بر میدارم

 اینبار دستام میلرزه

شاید این آخرین فنجونی باشه که در کنار تو میخورم

نگات میکنم از این همه نگام خندت میگیره اما هیچی نمیگی

راضی میشم از خنده پر از سکوتت

فنجون رو تا ته با تمام سردی و تلخیش سر میکشم

میخندی و میگویی:دیوونه

از فکر دیگه ندیدنت غصه دار میشم نگامو ازت میدوزدم که نفهمی

چشمام تار میشه،سرم گیج میخوره


 بهم شیرینی تعارف میکنی

بازم فهمیدی که حالم بد شده

اما اینبار فشارم که نیوفتاده

یعنی شیرینی خوبم میکنه؟!!!!

از دستت میگیرم اما از دستم می افته

دیگه هیچ نیرویی برام نمونده

چشمات گرد میشه  نگام میکنی

از اضطراب و نگرانیت برای من خوشحال میشم

سرمو  روی کیفم میزارمو نگات میکنم از این زاویه چشمات جذاب تر شده....

میپرسی:چی شده چرا رنگت اینطوری شده؟! خوبی


میگم: خوبم شاید بعد از مدت ها خوب شدم...

میخندمو میگم زنده بمون عشق من!!!!

زندگی سهم توبود تو برای مردن خیلی جوونی.....

آره باز هم از بی توجهیت به خودم استفاده کردمو فنجونارو باهم عوض کردم 

و تو بازم اینقدر درگیر بودی که نفهمیدی من هستم ....!!!

بعد دیگه هیچی نمیشنوم فقط تصویر می مونه

میبینم که داری هی تلاش میکنی هی بالا سرم دست و پا میزنی

اما دیگه خیلی دیر شده ما برای ما شدن خیلی کم گذاشتیم...

 دیگه تقلا نکن!!!

 

موبایلم زنگ میزنه و تو پشت خط میای

گرم صحبت با تو میشم اینقدر که فراموش میکنم

آخر داستانم بنویسم

کشتن تو آسون نبود و کشتن خودم یه خیال واهی بود

برای همین تنها کاری که تونستم بکنم این بود که

رویای با تو بودن رو بکشم

آره اینطوری خیال جفتمون راحت میشه که زنده اییم

حالا چه فرقی داره که من مرده متحرک باشم و تو رویای مرده زنده ی من

 

پ.ن۱:حال ما خوب است ،تو باور نکن.......

 پ.ن۲:برای خودم جالب شد دقیقا یه ماه از آخرین متن میگذره...!!!

پ.ن۳:شاید یه ماه پیش این موقع چیزی شروع شد که نباید میشد....

پ.ن۴:جشن شمع این بار دیدنی میشه!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 2:36 توسط مریم خائف|



 

 

"دیگر دوستت ندارم"

مشق هر شبم بود

شبی چند بار بر خیالم می نوشتم و آرام می گرفتم

صبح که بیدار می شدم رویای چشمانت

پاره می کرد سیاه مشق شبهای  سرد و بی روح بی کسی را

روزگاری در و پنجره را  می بستم 

هوای همه را از اتاقم بیرون می کردم

تا با آینه  تنها باشم 

آینه بی پرده سخن  می گفت

از نگاه خسته ام می فهمیدم که درمان دلم

دوری نیست ...

دکترم گفته بود روزی چند بار خیابان خاطره را گز کنم

شاید اضافه  غمم  کم شود

ناپرهیزی کردم اینقدر رفتم و آمدم که پایم شکست

حالا عصا به دست برای کلاغهای خیابان دلتنگی دانه می ریزم....

 

 

پ.ن۱:شاید از اول نباید وارد بازی باهاتون میشدم اما میدونی هی باور نمیکردم که اینقدر پست شده باشی که بخوای منو بازی بدی
دیگه سنگ آخرتم زدی برو با خیال راحت

پ.ن۲:دوستی یه طرفه؟! شاید معنای یه طرفه رو نیمیدونی شایدم منو نمیشناسی(م.م)

پ.ن۳:دیگه دست من نیست بستگی داره به تو ........(س.ک)

پ.ن۴:پامو الان یه هفته هست که آتل بستم و خونه نشین شدم:(

پ.ن۵:این روزها از میان تمام ردیف های زندگی ....دلم فقط شور میزند.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:57 توسط مریم خائف|



 

 

دلم میخواست

 هر روز با خورشید از خواب بیدار بشم و با ماه بخوابم

دلم میخواست

پشت پنجره اتاقم با باران دست بدهم

ابر را ببوسم

ستاره ها را برای تزیین سبد خاطراتم بچینم

از کلاغها خبر بگیرم

با قاصدک دردو دل کنم

دلم میخواست

پرده را که کنار میزنم نور اتاقم را جارو کند

اکسیژن به مغز نا تمام کتابخانه ام برسد

دلم میخواست

ساعت ها با فال حافظ بختم را زیرو رو کنم

گرد از قاب عکس شریعتی بگیرم

لباس نو بر تن نوشته های نیم بند از نمیدانم چه کسی ها کنم

دلم میخواست

برای تو....

نه این یکی را حتی اگر دلم بخواهد عقلم اجازه نمیدهد

پس کاش دلم هم نمی خواست

درست مثل تو....

 

پ.ن:چراغست این دل بیدار بزیر دامنش می دار/از این بادو هوا بگذر هوایش شوروشر دارد

پ.ن۲:آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!!!

پ.ن۳:سال نو همیگی مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید منکه سال گذشتم خوب بود خدارو شکر امیدوارم امسالم بهتر باشه

پ.ن۴:اینقدر آدمها و صمیمیت هاو رفتار ها عوض میشه که دیگه من حتی خودمم نمیشناسم

پ.ن۵:راستی حواست نبود دزدکی به خاطراتمون ناخنک زدم

پ.ن۶:اولین نوشته ی سال ۱۳۹۰ من....

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 0:13 توسط مریم خائف|



 

 

امروز صبح که از خواب بلند شدم ساعتم را به وقت تو کوک کردم

که نکند باز مثل هرشب خواب بمانم

تو بیایی

تق تق ...

به پنجره بزنی

من مست خوابی باشم که تو در آن سرابش باشی

از طواف چشمانت جا بمانم

به نماز حرفهایت نرسم

و تو دیکته کنی همه اش را به ماه تا که نگوید

و ماه هنوز دلگیر است

از سنگ هایی که در انتظارت بر تصویر او انداختم

این است که میدانم

تو اگر میخواستی هم او نمیگفت

ما ه خبرچین خوبی نیست

من نمیدانم چرا کلاغ ها شب ها از برای من

در آسمانت پر نمی زنند...........

تنها امیدم زنگ ساعت است که بیدارم کند وقت دیدار......

 

پ.ن۱:من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم/با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم

پ.ن۲:یه غریبه ی دیروز و یه آشنای امروز:سلام خانوم معلم

پ.ن۳:زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست/کاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم

پ.ن۴:چقدر فکرم خسته است.........

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 18:16 توسط مریم خائف|




مطالب پيشين
» تازه وارد...
» این روزها هوا سردتر است یا نگاه ها؟!!
» مرد باش
» هوای تازه
» کویر
» لب دریا
» باید مرد تا زنده موند
» دلم فقط شور میزند
» کاش دلم نمیخواست
» دیدار تو
Design By : ParsSkin.Com