تبليغاتX
بلندای سکوت








بلندای سکوت

یکی بیاد دستاشو بگیره
ببرتش بگردوندش

بگه گور بابای دنیا و آدماش فقط بخند....


دلش که میگیره بیادو بشینه بگه تا صب حرف بزن خسته که نمیشم

وقتمم تموم نمیشه...


دلش که میگیره شونشو هرجای دنیا هم که هست برداره بیاره بزاره زیره سرش...


یکی براش یه بغل شعر هدیه بیاره..

یکی بیاد بگه اصلا تو آرایشم نکن، پاشنه بلندم نپوش همه جوره خوبی به خدا!!!

یکی بیاد یه عالمه آهنگ بزاره و بگه به یادت همشو گوش دادم !

یکی بیاد یه بستنی بده دستش خب!!!!

دلش که میگیره ساکت میشه
اما "تو" بدون همیشه مسئول گلتی....


پ.ن1:دلم خیلی گرفته، غز نمیزنم اما دلم گرفته!
پ.ن2:تصویر هم نبودی من فکر میکردم واقعی هستی!
پ.ن3: خوش به حالت تو به آرامشت رسیدی اما من ..........


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 1:17 توسط مریم خائف|



امسال ،سال عجیبی بود

پر از تعارض پر از احساس های متناقض

خواستن اما بریدن

داشتن اما نخواستن

بودن امانبودن

اما مثل همه ی "این نیز ها "امسال هم گذشت

و من یاد گرفتم چه تلخ،چه شیرین میگذرد

و من امسال یادتر گرفتم بعضی ها حتی اگر بخواهند بمانند هم زاده شده اند که عابر باشند...

آرامتر هم که از روی پل رد شوند فرقی ندارد انتهای پل که برسند

دست تکان میدهند و دل میلرزانند

پس دیگر جای تامل نیست این بعضی ها نمی ماندند....

بعضی ها هم حتی اگر بروند برای همیشه می مانند

در خاطر گاهی عزیزتر هم میشوند ،پس باید بروند تا بمانند

اما هستند کسانیکه در ستاره چینی هر شب با من شریک میشوند

اینها همان فرشته های زمینی من اند،که من را نجات میدهند از تنهایی

آری،امسال نیز گذشت و من آنقدر بزرگ شدم که فهمید در پیشگاه این همه هستی کوچکترینم...

به انتظار بهار مینشینم ،گرچه دل باید بهاری باشد که هست....

 

 پ.ن1:چند روز دیگه به پایان سال 90 نمونده

پ.ن2:مرسی از همه ی بودنات (م.ص.ه)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 12:47 توسط مریم خائف|




دلت از همه که بگیرد،خودت را کنار آینه میگذاری

متهم میکنی همه ی بودن های مصنوعیشان را

رنج میکشی از محبت های الکی 


چشمانت باران میشود....

آنقدر که همه ی خاطراتت را حتی روزهای غیر بارانی اش را خیس میکنی....


سیر نمیشوی از این همه خاطره که

 هیزمش را دو نفره جمع کرده بودید و حال تنها ،تنها میسوزی


چشمانت را میبندی، بی او بودن را با اوی دیگری تقسیم میکنی

اورا به رویایت دعوت میکنی تا ببیند بی او بودن نیز میگذرد....


عجیب ناراحت میشوی که در خیالت به خیانت افتادی

چشمانت را باز که میکنی میبینی تو آدم خیانت کردن نیستی

اما او دستانش در دست دیگری است.....


پ.ن1:گاهی نمیفهمم  زندگی چه میکند،من و تو و او را طوری میچیند که حکم دست او باشد و من محکوم و دست آخر نیز تو برنده شوی!!!

پ.ن2:ما نسل دوست دارم های قایمکی هستیم.....

پ.ن3:

من به فیل داخل شکم مار بوآ  فکر میکنم

به جهنم که آدم بزرگا هنوز کلاه میبیننش

حتی بعد از خوندن شازده کوچولو...

پ.ن4: مرسی که هستی،مرسی....(م.ص.ه)

پ.ن5:و این نوشته توهمات یک ذهن مریض بود و بس....

پ.ن6:عجیبه خیلی وقته دلم برای خانوم مدیر تنگ نشده....

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 10:29 توسط مریم خائف|




نمیدونم احساس خوشبختی کنم برای چیزایی که دارم یا!!!!

احساس بدبختی کنم برای چیزایی که ندارم!!!

حال هوای خوبی نداشتم،

اینقدر حال و هوام تو شب تولدم داغون بود که دلم میخواست کیک بگیرمو

محکم بکوبم به دیوار....

میدونی مریم بودنا و نبودنا گاهی به یه اندازه اذیت میکنه

راستی از عمرت کم شد یا به عمرت اضافه شد؟!

من دوست دارم مریم....

من همه کسایی که تو دوست داری و به همه ی کساییکه من دوست دارم ترجیح میدم....

برای همینه که....

ولش کن،رد پا نمیزارم از حرفای دلم......


پ.ن1:مرسی از همه دوستام که به هر طریقی تولدمو تبریک گفتن
پ.ن2:مرسی از تو که شدی رد پا.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 2:59 توسط مریم خائف|





گاهی یک نفر می آید


که فقط یک نفر نیست....


خودت را، خاطراتت را، همه همه ی تو را میگیرد


نه تو او میشوی و نه او تو ،بلکه ما میشوید...


مایی که حریم دارد، حرمت دارد 


و از همه مهمتر مقدس است


و چه خوب میشود که حس آغاز میگیری


پرواز را زنده میکنی


و تو!


فقط تو میدانی که عشق یا هرچه تو بگویی دمی مسیحایی دارد...



پ.ن1:تکرار شو شاید ما سهم هم باشیم(م ص.ه)


پ.ن2:دیروز یکی از بهترین دوستامو دیدم با به گقته ی خودش

 بهترین دوستش که آینده ی متفاوتی رو هم باهاش میبینه

و باز هم به قول خودش که تو اس ام اس آخرش نوشته بود.......>خوشبختیت آرزومه(م.م)

پ.ن3.کابوس تابستونو که تا همینحالا باهم بود تموم شد!

پ.ن4:امتحانا شروع شده من به افتادن توی دوتا درس مالی و تحقیق در عملیات مشکوکم

پ.ن5:یه دوست جدید و خوب پیدا کردم ،از اون دوستا که میشه خیلی چیزا ازش یادگرفت(ر.ح)

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:45 توسط مریم خائف|




خسته ام از این همه تکرار!!!

از پیچ و تاب حادثه

کم شدم، از نقطه آغاز هم کمتر شدم

هیچ بودم و هیچ تر شدم!

هنوز هم نمیدانم

در مسیر بیکسی ها ما به سمت راه میرویم

یا راه به سمت ما....

هیس تمام صداهاخاموش!

فضای حباب رو نباید با عطر آهنگ های پر از خاطره آلوده کرد

هوای ماشین مسموم شده!!!

قدری... ، نفسی.... ،دمی هوای تازه 

شیشه را پایین بکش

......

نه هوا سرد است

سرما میخوریم!!!!
دلمان که مریض شد بس نیود؟!!!

روحم را سردی نگاهی سوزاند

تنم را اما سوز زمستانی اثری نیست...

و سوالی که معماست:

این روزا هوا سردتر است یا نگاه ها؟!!



پ.ن1:مـن فــرامــوش نـکـــرده ام

مــن از نـهــایــتِ درد

بـه بـــی حـســـی رسـیـــده ام

پ.ن2:سردمه! مثل آغاز زمین یخ کردم(حسین پناهی)

پ.ن3: میان بیگانگی یگانگی و هزار خانه است . آنکس که غریبه نیست شاید دوستت هم نباشد!(تقدیم به ص.ه)

پ.ن4: روزهایی در حال شدن است من یقین دارم که روزهایی هم در حال آمدن است.....(م.الف)

پ.ن5: امروز دوباره فهمیدم و یه کار کوچیک شاید مثل اصلاح کردن صورت برای اینکه آراسته باشی وقتی میخوای دوستت رو ببینی چقدر به آدم انرژی مثبتی میده و آدم یادش میره که شاید دمی تنها بوده   مرسی سن.ش

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:0 توسط مریم خائف|



گاهی آنقدر دوست دارم

مرد باشم و گریه نکنم

اما وقتی میبینیم

مردها هم دیگر "مرد"نیستند


بیشتر گریه ام می گیرد....

 

پ.ن۱:دانشگاه شروع شد....
پ.ن۲:پریسا داره برای یه رابطه تازه ی من هشدار میده اما من....
پ.ن۳:با کفشای تو راه نرفتم اما شاید کفشهایت را به پای فرد دیگری کردم....

پ.ن۴:این عکس برای من فقط یه عکس نیست مجموعه ایی ازچند یادگاریست.....

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 10:50 توسط مریم خائف|



 

 

دیشب حیاط خونه رو  باد جا رو کرد و بارون شست

امروز آفتاب به مهمونی ما اومد،این بار نه از پنجره و دزدکی

از دراومد با یه سبد گل یاس و مریم

دنبال تو ام گشت اما اونم مثل من تور پیدا نکرد و برگشت

ساعت اتاقم رو که خیلی وقته به دیدارت تنظیم شده برداشتو برد

به منم گقت:اتاقت رو طوری بچین که برای نیومدنش آماده باشه نه اومدنش

بجاش قاب عکس گذاشتم، قاب خالی


که نه تو باشی و نه هیچ کس دیگه


وقتی قرار نیست سرم رو شونه های تو باشه

چه فرقی میکنه که با دیوار دردو دل کنم یا با قاب  خالی ؟!!

به خیالت نبودن درمان بود و به خیالم بیخیالت شدن چاره

پس  منم اینجایی که تو نیستی دیگه نفس نمیکشم


لطفا کمی هوای تازه....!!

 

پ.ن1:بعد از تو 

جـــواب همــــه دوستــــت دارم هـــــا...

ممنون شـــد...

پ.ن2: امروز فهمیدم هنوز هم جایی در میانه ی قلبم زخمیست که درد میکند....

پ.ن3:گاهی فکر میکنم شاعران چه احمقند

شعرهایشان همه را متاثر میکند،جز او که باید

پ.ن4:انسان خلق شد تا به سرنوشت خود خیانت کند   (پائولوکوالو-کوه پنجم)

پ.ن6:وبلاگم رفت تو 4 سال
شاید این تنها چیزی باشه که همیشه کنارم بوده 

 دوسش دارم چون تمام احساس داشته و نداشتمه

پ.ن7:وچند روز دیگه به شروع سال آخر دانشگام نمونده...!!!

پ.ن8:خسته ايم از اين همه وانمود كردن ....

از اين همه خنــــــده الكــــــــــي ....

از اين همه نقشـــ   ــــ  ــــــــــ .......

"  کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 16:57 توسط مریم خائف|



 

 

بعد از خستگی راه وقتی میرسیم که خورشید داره غروب میکنه


تو میری که یه چرت بخوابی اما من میرم که وداع خورشیدو ببینم

سرخ و عظیم...

مثل حس تنهایی من پشت پنجره، شایدم مثل رنگ اولین کادویی که تو بهم دادی

چه فرقی میکنه وقتی داره غروب میکنه ؟!!

تو که مثل همیشه خوابی

 منم تنها تنها باید بشینمو تماشا کنم

داره خورشید میره تنها مثل من

شاید فردا که بیاد من نباشم،تو نباشی، هیچی نباشه

شایدم ......

برمیگردم تو اتاق کتاب کویر شریعتی رو میگیرم دستم

چشماتو نیمه باز میکنیو میگی باز شروع کرد ؟!!
بابا چندبار میخونی یه کتابو؟!!

میگم: هزار بار، مگه من مثل توام که یه کتابو تند نتد ورق بزنمو برم سر کتاب بعدی

من کتابایی که میخونمو دوس دارم باهاشون زندگی میکنم!!!

بلند میشی دست و صورتتو آب میزنی


میگی: شبای کویر خیلی سردو خشکه

اما من لج میکنمو میگم: شبای خونه سردتره مخصوصا وقتی تو نیستی

میای دستامو میگیریو میگی به خدا هستم، چرا هیچوقت باورت نمیشه؟!!!

"چون که باورمو دزدیدی همونطور که دلمو "اما اینو بلند نمیگم ،تو جوابت به یه خنده بسنده میکنم

میشینیم کنار هم و شروع میکنیم به ستاره چیدن

تو باز زرنگی میکنی و ستاره پرنورا رو بر میداری

منم که ساده مثل همیشه  به ته مونده ی ستاره ها  قانع میشم

تازه برای اینکه دلتم بسوزنم میگم

پس ماه ماله من!

بلند میخندی و میگی باشه ماه برای تو ،ببینم دست از سر کچله من بر میداری یا نه؟!

اما تو نمیفهمی که چه اشتباه بزرگی کردی

تو مسابقه ی ستاره چینی شب کویری ما،من با داشتن ماه برندم

چون همه ی ستاره ها دوره ماهن اگه ماهو داشته باشم اونارم دارم

واسه سادگیت خندم  میگیره...

میگی: یه لیوان آب به من میدی ؟!!

سریع میرم که کوزه رو بیارم ،همیشه دوست دارم تو کویر از کوزه آب بخوریم

اما نه از کوزه شکسته....

دیواره کوزه ترک خورده تا میام بهت خبر بدم میبینم که داری با تلفنت حرف میزنی

بازم شروع شد ،حرفای شبونه تو با مرغ همسایه که همیشه غاز بود برات

اینقدر محو حرف زدن با اون میشی که منو که خیلی وقته دارم نگات میکنم نمیبینی 

 یه شهاب از آسمون رد میشه سریع نگات میکنم اما تو هنوزم مشغولی


دیدی باز یادت رفت دعا کنیم


مگه قول نداده بودی که اینبار دوتایی حواسمونو جمع کنیم وقتی شهاب رد شد برای رویاهامون آرزو کنیم؟!!


دیدی باز من حواسم بودو تو نه...

از اینهمه بی توجهیت خسته میشم!!


نفسم بند میاد

مثل سایه میام پشت سرت

تو بازم نمیفهمی اینقدر که درگیر ساختن واژه برای راضی کردن دل همسایه ایی

همسایه ایی که هیچوقت هم خونه تو نبوده و نیست اما تو هنوزم امیدواری

از این همه پافشاری تو برای داشتن چیزی  که برای تو نیست حرصم میگیره

کاش حداقل از من بهتر بود..........!!

اما چه فایده تو دیگه برای من نیستی

اما برای اونم نباید باشی...

چراشو نمیدونم اما نه نمیزارم

تو نمیدونی منکه میدونم تو برای اون نیستی حالا هی زور بزن

برای اینکه از این همه تلاش راحتت کنم هم تو رو هم خودمو

کوزه را با تمام نیرویی که تو بهم دادی با وجود نبودنات بلند میکنم

چشمامو میبندمو لبخند شیرینتو تصور میکنم

اگه بفهمی چقدر دوست دارمو از همین دوست داشتنه که دارم از شر همسایه راحتت میکنم

حتما خیلی خوشخال میشی اینقدر که

بازم منو میاری کویر تا با ستاره ها بازی کنیم

همین بهم قوت میده

با همون چشمای بسته محکم میزنم تو سرت

همون سری که همیشه روی شونه های من بود

برمیگردی مثل جن زده ها نگام میکنی!!!


از بینیت خون میریزه

هنوز نصف کوزه تو دستمه

باورت نمیشه

منم باورم نمیشه تو بالاخره بعد این همه حرف زدن چند ثانیه ساکت شدی و منو نگاه کردی

اما نگات خیلی عجیبه!! من این نگاهتو دوس ندارم

نکنه فهمیدی که من کوزه رو تو سرت خورد کردم؟!!!


چی دارم میگم مگه احمقی که نفهمی!!!


هنوز نصفه کوزه تو دستای منه

سریع میندازمش زمین....

از صدای شکستن کوزه برمیگردی و منو نیگاه میکنی

هیچوقت از این نگاه های مشکوکت که سیر نمیشم...

میخندی و سریع تلفنو قطع میکنی و میگی:

ای دست و پا چلفتی!!

اصلا من آب نمیخوام بیا ستاره هامونو ببینیم

میری پشت تلسکوپ با ذوق برام ستاره هارو تفسیر میکنی

برمیگردی میگی: چیه بازم که خشکت زده ؟!! منکه میگم هوای کویر سرد و خشکه تو بگو نه

بازم سرگرم ستاره ها میشی...

اما من سرم سرد میشه!!

بازم کشتمت اما تو بازم نفهمیدی

بس که درگیر هوای خودتی!!!

اما منکه کوزه شکسته و این همه حرف نگفته یادم نمیره....!!

 

پ.ن ۱: لوکیشن داستان طرح پیشنهادی دوست خوبم س.ف

پ.ن۲: دروغ گفت...!(پ.م)

پ.ن۳: دیگه اگه دلتنگم بشم ملالی نیست دلتنگیم برام یه جور عادت شده

 پ.ن۴: شبنم که تمام شب را در انتظار خاموش مانده است با نخستین بوسه آفتاب بودن خویش را رها میکند و این عشق باری اوست (کویر دکتر غلی شریعتی)

پ.ن۵: سلام شبهای دل کندن هنوز هم دوسش دارم.......

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 4:40 توسط مریم خائف|



 

 

باز هم برای کشتنت نقشه کشیدم!!!!!


این بار لب دریا روی همون نیمکت همیشگی

قایق کاغذی خاطراتمونو روی آب شناور میکنی

با یه لبخند از روی رضایت میای کنارم میشینی

باهم دور شدن قایقو نگاه می کنیم

سیگارم رو روشن میکنمو تا ته بودن پک می زنم

نگام میکنی و میگی :عزیزم به فکر من نیستی به فکر خودت باش!!

اما نمی فهمی دیگه فکری نمونده نه برای موندن نه برای رفتن

چشمت به بادبادک دختر مو بلوند لب ساحل میوفته

با دستت بادبادکو به من نشون میدی و خودت محو دختر میشی

منم سر خودمئو گرم بادبادک میکنم اینقدر که سرم داغ میشه تحملم تموم میشه و میزنم تو آب

یهمو به خودت میای و میگی نرو دیوونه اینجا از محدوده طرح خارجه!شناکردن ممنوعه!!


میخندم نه به حرفات به فکر خودم که خیلی وقته از محدوده خارج شده و پا گذاشته رو خط قرمزا..!!

دلت طاقت نمیاره پشت سرم میای...

یه ماهی از بغلمون رد میشه از همون ماهی کوچیکا

یاد تنگ سفره هفت سینمون میوفتم که توش دو تا ماهی بود یکی دم سفید یکی دم سیاه

دم سفید من بودم و دم سیاه تو...

ساعتها بازیشونو تماشا میکردیم

روزی که دم سفید مرد غصه دار شدم خیلی زیاد

تو به سادگیم خندیدی!!

از اون روز فهمیدم که دم سیاهه هم میمیره اما.....

به بازووم میزنی میگی برگرد به اندازه کافی خیس شدیم

با صدای گرفته و خفه میگم :من خیلی وقته خیسم اما تو هنوزم" شک" داری!!

یه نگاه مشکوک بهم میندازی و بیخیال میشی

دستامو میگیری و میگی ببین سرده بیا بریم

یه حس عجیب دارم حس مردن


"آخه حیف نیست ماهی دم سفیده بمیره و ماهی سیاهه تو تنگ بمونه؟!!!"

دستم رو میزارم روی سرت ،خوشت میاد


اما نمیدونی که میخوام سر به هوات کنم تا هوای بودنمو کام نگیری

یه نگاه به چشمای مهربونت میکنم، یه نگاه عمیق

اما تو نمیفهمی ،نمی بینی


منم عادت کردم به ندیدن ،بودن اما نبودن


همین نگاه آخرت گواه نیتم میشه

با یه نیرویی که نمیدونم از کجا اومده سرتو داخل آب میکنم

خاطراتمون مثل فیلم میاد جلوی صورتم

از آشناییمون تا اون لحظه که فهمیدم اسمت رویای من بوده و هست

تو دست و پا میزنی...

اکسیژن تموم میشه،ماهی سیاهه داره میاد روی آب

من اکسیژنو ازت گرفتم که دیگه نفس نکشی" آخه وقتی بدون من نفس میکشیدی نفسم میگرفت

هواتو کم می آوردم..."

دیگه دست و پا نمی زنی ، موهات روی آب شناور میشه

میترسم دستم رو از روی سرت بردارم،

اگه بیای بالا و بفهمی که من کشتمت خیلی ناراحت میشی نه؟!!

چی دارم میگم تو که دیگه مردی!

ماهی سیاهه هم مرد چند روز بعد ماهی سفیده یادته وقتی اومدم خبرشو بهت بدم

 دستم خورد به تنگو شکست....

صدای شکستن تنگ توی سرم میپیچه.....!!

محکم به شونم میزنی و میگی: حواست کجاست؟!!دستت نسوزه ،

ته سیگارو از دستم پرت میکنی پایین

من گنگ میشم، میگم: تو که مردی؟!من کجام!!؟

بی تفاوت قایق کاغذیمونو نشون میدی و میگی :

دیدی بازم غرق شدو "منو تو کاری نکردیم"

بعد بلند بلند میخندیو من مات مات نگات میکنم

میگی:عیبی نداره قایق بعدی رو از جنس فولاد میسازیم که دیگه غرق نشه...!!

من دوباره نگاه میکنم به چشمای مهربونت ،به این فکر میکنم که

"فکر کشتن تو هم دستم رو سوزوند هم دلم رو..."

 

پ.ن۱:

قایق کاغذی رو آب داره می ره

من نگاش می کنمو گریم میگیره

قایق کاغذی میره و می دونم

که برای گریه کردن دیگه دیره..!!!

پ.ن۲: این داستان کوتاه رو تو آشپزخونه خونه ی مجردی بهناز اینا تو لاهیجان  ساعت ۳ صبح نوشتم 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 2:31 توسط مریم خائف|




مطالب پيشين
» دلش که میگیره
» از آغاز تمام شدن یا از پایان به شروع رسیدن
» خیانت با خیالت
» شب تولد مریم
» تازه وارد...
» این روزها هوا سردتر است یا نگاه ها؟!!
» مرد باش
» هوای تازه
» کویر
» لب دریا
Design By : ParsSkin.Com